خرید بک لینک
اثر پروانه ایبعضی وقتا فک میکنیم کارای کوچیک مون اثری تو دنیا نمیزاره.ولی میزارهمامان من میتونست دعوت نکنه. کار کوچیکی بود. منم مث آدمیزاد میرفتم. بحث و جدلی هم بعدش نمیشد.دعوت کرد. و گند زد مث همیشه به همه چی.مامان میم زنگ زد گفت کجایید؟میم گفت نمیایم. مامانش گفت بخاطر این که من تو مهمونی ای م؟میم گفته ارهمامانش هم گفته خب منم نمیرم مهمونی رو.همیشه گفتم مامان میم اصلا زن خنگی نیست. کاملا هم زیرکه. .میم گفته یا فکری به حال مون بکنید، یا پولشو نگه دارید برای مهریه.میم میگفت و من نمیتونستم تصمیم بگیرم چقدرش رو راست میگه. با گوشای خودم که حرفاشونو نشنیدم. میم راوی بود.من؟چقدر عوض شدم. منی که میخواستم در ازای کل حقوق یک انسان معمولی، کل مهریه مو بببخشم، حالا همون من به میم میگفتم مهریه م عندالمطالبه ست. پس میزارمش اجراو مغزم برگشت به قبل. مامان میم اصرار میکرد که عندالاستطاعه باشه و من اون زمان تنها چیزی که برام مهم بود به هم رسیدنمون بود.اصلا نمیفهمیدم عندالاستطاعه و عندالمطالبه چه فرقی دارن.ولی استثناً بابام روی حرفش وایساد و گفت شیدا و شیزر عندالمطالبه ن . پس جانا هم باید باشه. کاش این اصرار رو هم برای خونه داشت. کاش اینقد خانواده ها تو رودربایستی نمیرفتن...یه روزی فک میکردم با مهریه اهرم فشار بزارم؟ بخدا نه!بقران نه. به عقلم هم نمیرسید. از آدمای خسته هر چیزی برمیاد. وقتی میبینی گریه هات، غصه هات، صبوریات، قناعتت، هیچ جایی دیده نمیشه. وقتی میبینی یک درصدم انتظار ندارن عروس خوبشون که هنوزم تو روشون نایستاده، ازشون رو برمیگردونه و هنوز قیدشون نیست، بد دلت میشکنه...به قول یکی، پله های دادگاها اینقد که آدمای آشنا رو به خودشون دیدن، آدمای غریبه رو ندیدن.جان • یکشنبه سی ام مهر ۱

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 10:43

مرا به باخت کشاندی ولی نیفتادمبه این امید که روز خداست فردا هم #مهدی_فرجیرسیدم خونه ی مامان.خواهرزاده هامو چلوندم، با مهمونای مامان سلام علیک کردم. آش خوردم . رفتنشون رو تماشا کردم.بعد بابا اومد. اونو بیشتر از همه چلوندم. کی میدونه نقطه ی امن من تو خونه که یه سره سرزنشم نمیکنه باباست؟همه رفتن. من موندم و مامان و بابا. میم هم رفت خونشون.بابا رفت بیرون. مامان میم نیومده بود مهمونی مامانم. به میم هم گفتم. مقصر این ماجرا مامان خودمه. میاد صلح ایجاد کنه. بدتر جنگ میشه.دوباره نشست کنارم و دوباره با همون لحن سرزنشم کرد. که آرره تو داری اشتباه میکنی. تو داری لجبازی میکنی. اونا در توانشون نیست وگرنه میخریدند. اونا اینجوری نیستن. تو با این کارات فقط داری اشتباه میکنی. اصن من دیگه کاری بت ندارم.گفتم نگا مامان! من همونی م که پنج ساله صدام درنیومده. ولی از یه جایی به بعد میبینی حماقت محضه ادامه دادن به روند آدم قبلی بودن.مامانم چی میگفت؟میفرمودن که اونم مادره. الان پامیشدی میرفتی خونه ی اونا. دل این پسره رو خون نکن. میرفتی مادرش خوشحال میشد. من؟دیگه توانایی حرف زدن نداشتم. با تمام وجود خودمو کنترل میکردم که دادم هوا نره که بس کن مامان. اینقد که تو درگیر آبروت جلوی اونایی، مغزت درگیر اون روزایی ک من له له زنگ میزدم میگفتم پول نداریم و گریه میکردم، هیچ وقت نمیشه. چیزی نگفتم. نگاش کردم. از من بدش میومد چون وظیفه ی من میدونست مث همیشه مهربون باشم. نگاش کردم. منم ازش بدم میومد. تو دلم گفتم کاش بابا زودتر بیاد.بابا اومد. نشستم کنارش. واتساپ ش رو باز کرد. تند تند کلیپ دانلود میکرد و میدیدیم. سرم رو شونه ش بود. این کارو با مامان کردم تاحالا؟ نه هرگز.تاحالا شده بتونم کنارش بشینم و سرمو بزارم

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 10:43

محبت چیز بزرگی'>بزرگی نیست. قلب بزرگی میخواد...وسط این هیری بیری ک مامانم منو شسته انداخته رو بند و بعدم مث همیشه قهر کرده رفته خوابیده،بابا چی میگه؟بابا بخاری اتاقت خاموشه. خواستی بخوابی روشن کن سردت نشه. .تو کل زندگی م، این محبت رو از مامان نه شنیدم. نه چیزی...جان • سه شنبه دوم آبان ۱۴۰۲ • 0:41 •

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 10:43

صفحه بندی